تبليغاتX
اتاقي از آن خود من
خانه | رو در و دیوار اتاق | سوراخ الکترونیکی در
آآآآآآآآآآآآه براتیگان ....آن گاه که یک بعد از ظهر در سال 1939.می دونی که..!!

            برای امروز:اتاقی پست مدرن با دیوارهای به سبک ریچارد براتیگانی                     

        

این پست یه جور ادای دین بچه گونه س به نویسنده ای که تازگی یه کتابشو چپلوندم.به طرز زننده ای زنده و جلوی چشم می نویسه .....شلوغ..رنگ وا رنگ و جذاب..در رفتنی و دست نیافتنی.اخر هر داستان به خودت می گی:"هاااااااااااه؟؟؟؟؟؟؟؟؟"    بعد گیج وا گیج می زنی که آخه مگه می شه؟

این خب نظر منه.شما هر چی می خواین بگین.کاری ش نمی شه کرد که.

اسم اصلی کتاب انتقام چمن ه.اقای علیرضا طاهری عراقی ترجمه ش کردن به طرز دیوونه کننده ای.

توضیحات:داستان های خیلی براتیگانی تر هم بود ولی این ها هم کوتاه بود هم براتیگانی

                                           Photograph:Richard Brautigan, 1981.

                                                       خاطره ی یک دختر

هر وقت ساختمان "شرکت صندوق بیمه ی آتش نشان ها" را می بینم یاد سینه های او می افتم.ساختمان در سان فرانسیسکو توی خیابان پرسیدیو و کالیفرنیا استریس است.یک ساختمان آجر قرمز شیشه ای آبی که مثل یک نظریه ی نیمچه فلسفی..تالاپی افتاده جایی که زمانی مشهور ترین قبرستان کالیفرنیا بود:

                                                       قبرستان لورل هیل

                                                            ۱۹۴۶-۱۸۵۴

یازده تا از سناتور های آمریکا ان جا خاک بودند.

چند سالی است که این سناتور ها و بقیه..جل و پلاسشان را جمع کرده اند..اما هنوز چند تا درخت سرو کنار شرکت بیمه مانده است.زمانی این درخت ها سایه شان می افتاد روی قبرها.این ها قسمتی از گریه زاری های روزانه و ..از باد که بگذریم..سکوت های شبانه بوده اند.

دارم فکر می کنم که شاید آن ها از خودشان می پرسند:آن همه آدمی که مرده بودند چی شدند؟کجا بردندشان؟آن هایی که می آمدند دیدن شان چرا دیگر نمی آیند؟چرا ما را جا گذاشتند ؟

شاید این سوال ها زیادی شاعرانه باشد.شاید بهتر این بود که می گفتم..کنار یک شرکت بیمه در کالیفرنیا..چهار تا درخت هست.

 

                                               عکس بر گردان پرچم امریکایی

این داستان با عکس برگردان پرچم امریکا روی شیشه ی عقب یک وانت شروع می شود..اما شما آن را نمی بینید چون وانت خیلی دور است و بعد هم از بزرگراه می پیچد توی جاده ی فرعی و می رود پی کارش..اما خوبی اش این است که داستان ما شروع شد.

چه خوب است که ادم بعد از یک ماه ان قدر غم انگیز در شرق..در نیویورک و جاهای دیگر..دوباره برگردد کالیفرنیا..بعد از آن همه عرق خوری و هر روز باران سرد پاییز و رابطه های عاشقانه ای که آینه های گویای غم هایش بوده.

حالا من و دوستم این جا توی ماشین در حومه ی شهر تنها کاری که باید بکنیم این است که یک نفر را پیدا کنیم که چاه مستراح را درست کند.گندی بالا امده که نگو.همین حالا یکی را می خواهیم که نانش از چاه مستراح در بیاید.

از این جاده به آن جاده می رویم و دنبال یک فاضلاب چی خاص می گردیم.جلوی جایی که فکر می کنیم خانه اش است ترمز می زنیم..اما حسابی عوضی امده ایم.این جا عسل فروشی است.

سر در نمی اوریم چه طور همچون اشتباهی شده.فاضلاب چی کجا و زنی که پشت یک در کشویی نشسته عسل می فروشد کجا!

خنده مان گرفته..مردم هم همین طور.به خودمان می خندیم و مردم هم به ما می خندند.کمی پکریم..راه می افتیم و از این حرف می زنیم که ادم چه جاده هایی را در درون و بیرون خود باید پشت سر بگذارد تا برسد به جاهایی مثل صاحب بقالی شدن یا دکتر شدن یا ایاغ شدن با چاه مستراح یا این که چه طور کسی می خواهد عسل بفروشد اما او را با فاضلاب چی عوضی می گیرند.

در فاصله ای کوتاه و به شکل مضحکی روحانی..یک فاضلاب چی پیدا می کنیم که خانه است و دور و برش پر از وسایل لازم برای موفقیت در عملیات چاه مستراح.

سه نفر دارند کامیون تعمیر می کنند.دست از کار می کشند و می چرخند و نگاهی به ما می اندازند.از ان ادم های جدی باری به هر جهت شهرستانی اند.

"نه..امروز نمی شه.باید این کامیون رو درست کنیم که بریم شکار خرس."

خب همین است که هست..کاریش هم نمی شود کرد..می خواهند کامیون را درست کنند که بروند شکار خرس.چاه فاضلاب ما اصلا موضوع بغرنجی نیست..بچه بازی است.خرس مهم تر است.خوشحالم برگشته ام کالیفرنیا.

 

                                                            امضا:میم نجوا مریم من .ها؟کی؟ من! اهان

|+| با مداد رفيقه ي هم اتاقيميم.نجوا يا ... در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و در زمانه ي15:44 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar