تبليغاتX
اتاقي از آن خود من
خانه | رو در و دیوار اتاق | سوراخ الکترونیکی در
روی موج او

این داستان همین فردا در کلاس داستان نویسی ام نقد خواهد شد...

ميز و من و يك گلدان. پشت ميز نشسته ام ، روي يك كاناپه بزرگ، توي يك نشيمن كوچك، بسيار كوچك براي كاناپه ها كه به زور توي نشيمن چپانده شده اند.آنقدر كه اگر دو نفر روي كاناپه ها روبه روي هم بنشينند پايشان به هم مي خورد اما اين اصلا بد نيست. مثل وقتي كه مي آيد و روي كاناپه روبه رويم مينشيند. من به عمد پايم را جلو مي گذارم، در دسترس پايش اما به روي خودم نمي آورم. انگار عادت دارم - گواينكه او نمي داند من هميشه پاهايم را زير صندلي هايي كه رويشان مي نشينم پنهان مي كنم، از خجالت اينكه آويزانند.- بعد او كم كم پايش را به پايم نزديك مي كند، با آن انگشتان لاغر و كج و معوج. انگشتان كوتاه پاهايمان كه روي هم قرار مي گيرند عالمي مي شود، از دو چشم و دو پا. بعد هر چه بين اين دو باشد هم مسخ ما مي شود. يك خط بزرگ مستقيم از چشمها به پاها، مي شود تمام تن. بعد يك خط هم مي كشيم از دو دهان به هم، با كلامهايمان. اين مي شود يك جور يگانگي. حرف كه مي زنيم فقط گفته هاست. تعريف هر آنچه كه براي اين دو تن در نبود هم اتفاق افتاده است. من كه تعريف مي كنم او پر از تحسين مي شود، او كه تعريف مي كند من پر از خنده. بلند و رها كه مي خندم انگشتان منقبض اش را روي انگشتانم فشار مي دهد، پايم در نرمي فرش فرو مي رود، يك جور حس خوب. بعد نگاهش عوض مي شود، دلمان مي خواهد فاصله ها را عوض كنيم، فاصله بين دهانها را لبها را از كلام به...

بعد اما باز هر دو ساكت مي شويم، تا من يك اتفاق جزيي را به ياد بياورم يا او چيز ديگري توي كنج روزمره اش و باز دوباره و دوباره. تمام تماسهاي من با او عبارت از همين هاست. حالا كه اينجايم هم انتظار همين ها را دارم، سير با همين ها، اگر بيايد.

يكبار توي خيابان يكي را ديدم، نفهميدم خودش بود يا نهف دنبالش رفتم، مستقيم از كنار پياده رو مي رفت ومنهم. از كنارم گذشته بود اول و بعد جلو افتاده بود. راه رفتنش همان بود اما اگر خودش بود چرا كنار من نيامد و نگاهي به من نينداخت. لباسهايش هم گر چه برايم تازه بود اما با سليقه اش جور در مي آمد. توي يك مغازه كه مي رفت براي خريد، قاعدتا بايد همين ها را مي خريد. شايد من را هم نديدهف شايد هم سليقه اش عوض شده باشد ، در لباس و راه رفتن و خيابان گردي و زن. حالا هم آمدنش به نظرم محال نمي آيد. كسي كه يك روز بوده، تماما بوده، چطور مي شود كه نباشد، ديگر هيچ وقت؟ ذره ذره آدمها از هم كم مي شوند، اما خالي؟ نمي دانم.

دوست نداشتم هيچ وقت كه بگويد دوستت دارم. هر كه بگويد دروغ گفته. دوست داشتن نگاه است و فشار ملايم انگشتان پا. اين جمله لعنتي تنها دروغ است. بعد كه گفت فهمبدم كه راست نمي گويد. وقتي كه گفت نه پايش روي پايم بود و نه نگاهش به نگاهم. دستم با انگشتان جدا افتاده از هم، به خاطر انگشتهايش، توي دستش بود. مثل دو جسد كه روي هم افتاده اند؛ فجيع. بعد بغض گلويم را گرفت و او دستم را فشرد. روي ميز، توي هر دو دستش، دستم خفه شد. عرق مثل خون بين انگشتهايم را تر كرد. بعد شروع كرد به حرف زدن از چيز هايي كه برايش اتفاق نيفتاده بود، من ديگر نفهميدم كه با چشمانم چه كار كنم. دوختمشان به اشيا، به هر گوشه از هر شيئ . چشمانم مثل تيله روي يخ، روي چشمانش سر مي خورد با يك صداي قيژ چندش آور. بعد او مرا خورد. من تنها خودم را در بردم. چطور مي شود به كسي كه حرف عاشقانه مي زند اطمينان كرد؟ بعد آواره شدم. بعد مردم و هيچ كس به يك جسد كاري ندارد. حالا كه اينجا نشسته ام اما روي اين كاناپه بزرگ كه من نيمش را هم پر نمي كنم، پايم را مي گذارم همان جاي قبل، انگشتانم روي گودي به جا مانده بر فرش جا مي افتد، گرم مي شوم. چشمانم توي خلا از من دور مي شوند. چيزي روي انگشتان پايم مي نشيند، مي خندم. انگشتانم را فشار ميدهد، روي نرمي فرش.

در يك نشيمن كوچك با كاناپه هاي بزرگ، در تار و پود به هم فشرده فرش زير انگشتانم، محو مي شوم.

|+| با مداد رفيقه ي هم اتاقيميم.نجوا يا ... در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و در زمانه ي9:33 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar