تبليغاتX
اتاقي از آن خود من
خانه | رو در و دیوار اتاق | سوراخ الکترونیکی در
داستانی سسسسسسسسسس ت

           دوست جدید...........

 ***:اسم کسان این داستان را که همه به طرزی نا معلوم در زندگی م بوده اند یا هستند کماکان با هم جابجا کرده م.

 

  كسي كه از همه عقب تر ايستاده رضاست كه بعد(دو ماه تقريبن)مي ميرد.مامان هادي سرش را بر مي گرداند و با چشم پي كسي ست.انگار پيداش كرده،راهش را باز مي كند مي آيد كنار رضا مي ايستد.هر دو سرشان را پايين انداخته اند.مامان هادي نه انگار كه حرف مي زند."چرا صبح نيومدي؟مي خواستم باهات ويسكي بخورم." منتظر جواب به رضا نگاه ميكند.رضا دست هاش را جلوش در هم گره زده،از چهره ش چيزي معلوم نيست."فرشته كجا بود؟ديشب هم نيومد؟" "خونه ي نيوشا موند.بعد مراسم وايستا با هم بريم." رضا عينك آفتابي ش را ور مي دارد،با سر به سمت راست اشاره مي كند."فرشته اومد.فكر نكنم حالش خوب باشه." دست تكان مي دهد كه فرشته مي بيند مي آيد به سمتش. "اون كي حالش خوبه؟" مامان هادي مي رود طرف جمعيتي و با كساني احوالپرسي ميكند.رضا دو سه قدم جلو مي رود و با فرشته دست مي دهد."ديشب خونه ي ما بودي؟" "نه.زنگ زدم فهميدم نيستي." "خونه ي نيوشا خوابيدم." "خونه ش يا باهاش؟" فرشته تند نگاهش مي كند و سرش را پايين مي اندازد.به سمت ديگري چشم مي دوزد. "اگه مامان ديشب زنگ نزده بهت،پس دوست جديد گرفته." رضا به فرشته نزديك مي شود.دستش را به طرز مبهمي به صورت فرشته نزديك مي كند.فرشته چند قدم عقب ميرود.با دهان وا به رضا زل زده.رضا به موهاش دست مي كشد چند بار.دور خودش مي چرخد.به فرشته نگاه مي كند. "دست از اين كارا ور دار.من مي خوام ازدواج كنيم.اگه بخواي دكتر مي برمت.پيش مياد..." "كثافت من مريض نيستم.نيوشا رو از تو بيشتر مي خوام.از سينه ي پر مو و آلت مسخره ت هم حالم به هم مي خوره..." رضا همان طور كه زمين را نگاه مي كند:"خفه شو.صداتو بكش پايين.من آبرو دارم.به حساب خودت ديالوگ آماده كردي؟آلت...!چته به ترتيب به هيكل من گير مي دي؟" "درست صحبت كن.ثاني ان من مي گم تو نمي فهمي.تازه من خوب نيستم الآن." "خوب مي شي.نيوشا داره مياد." فرشته،نيوشا را ميان جمعيت پيدا مي كند به سمتش مي رود."سلام.نامه مو خوندي؟" "آره.مامانت كو تسليت بگم؟" فرشته عقب تر از نيوشا مي رود. "خب؟نظرت؟" "كوچولو.به مامان و بابا چي بگم؟" نيوشا دنبال مامان هادي ست. "من وضع روحي م  خوب نيست.بگو مي خواد يه مدت از اون محيط دور باشه." نيوشا بي توجه به آنچه مي گويد چشمهاش به جمعيت است. "رو چشمم.اصلن هم كه شك نمي كنن.خانوم يك سال تو اتاق من اطراق كنه لاو بتركونه.باشه عزيزم." مامان هادي را پيدا مي كند.چند قدم تند ور مي دارد دست مامان هادي را مي قاپد. "سلام كتي جون." مامان هادي جاخورده.روبوسي مي كند. "سلام..خوبي عزيزكم؟نيوشا جون وايستا باهات كار دارم.خب؟يادت نره ها... ." نيوشا لپ مامان هادي را مي بوسد. "باشه.تا هر وقت بخواين من وايسنادم." "فدات شم." و مي رود و دستشان ول مي شود.نيوشا مي ايستد مامان هادي را ور انداز مي كند.مامان هادي به سمت مردي مي رود.سيگار را از لب مرد مي كشد چند كام ميگيرد.روسري ش را وا مي كند.مرد با روزنامه ي در دستش او را باد مي زند و با دست ديگرش سينه ي مامان هادي را لحظه اي در چنگش فشار مي دهد.مامان هادي پوزخند مي زند و به سمت ديگري مي رود.نيوشا،رضا را مي بيند مي رود سمتش.از پشت،يقه اش را مي كشد.رضا بر مي گردد با هم دست مي دهند. "...جدي نمي خواي فرشته رو بگيري؟" "تو رو مي خواد كه." نيوشا دست به سينه ايستاده.انگار جلوي خنده ش را بگيرد. "بچه س.از وقتي هادي عاشق من شد،عاشق من شد.همه ش اداست.هيچ مرگي ش نيست." "من مي گم دكتر ببرمش منو به فحش مي بنده." "خب اخلاقت بده تو هم." "تو بري با يكي ديگه آدم ميشه." "همين فكرو دارم." "اوه.كي؟ دختر خوبيه كه بگو منم ..آره." "خفه.كتي." "اه.خسته مي شي.خوشش نمياد ديگه." "تقصير من چيه؟ديگه،خوشم مياد ازش." "هر جور حال مي كني." "نيوشا دست تكان مي دهد دارد مي رود. "راستي،فرشته مي گفت دوست پسر گرفته." "خبرشو دارم.فعلن." نيوشا مي رود.فرشته مي آيد كنار رضا. "راجع به منم گفت؟" "راجع به تو بود." "قبول كرد؟" "مي خواد با كسي دوست بشه." "جديد؟" "آره." "فكر نكن من با تو عروسي مي كنم." و مي رود.نيوشا دارد با مرد سيگار به لب حرف مي زند. "نيوشا بيا،كارت دارم." نيوشا بر مي گردد و فرشته پشت سرش است. "نه.من نميام." مرد سيگار به لب خنده ش گرفته. "خب اگه كارت داره برو." "فرشته برو.مبام." فرشته ميرود. "با من دوست شو." "چي؟"  "نيوشا جون." نيوشا بر مي گردد.مامان هادي ست. "كتي جون،دنبال شما مي گشتم." "آره.بعدن كارت دارم ها.فعلن." و نيوشا را همين طور نگاه مي كند تا دور مي شود.نيوشا مي رود پيش فرشته. "نامه تو خوب نخوندم.بريم خونه." "الآن؟" "من مي رم.حوصله م سر رفت." "آره.من ميام.نمي خواد به مامان بگم؟" "نه.سرش شلوغه.زود باش." "فرشته." فرشته سرش را بر مي گرداند.رضا ست. "من كار دارم.بايد بريم." و به نيوشا نگاه مي كند. "نه.من با كتي كار دارم.صبر كن." نيوشا مي رود سمت مامان هادي كه روبروي مرد سيگار به لب،با هم حرف مي زنند. "كارت داره.پشت سرته." نيوشا سرش را بالا مي كند،مامان هادي دارد مي آيد سمتش.مي ايستد.مامان هادي جلو مي آيد.لپ نيوشا را مي بوسد.نيوشا به چشم هاي مامان هادي زل مي زند.مامان هادي لبخند زده. "مي خواي با اين آقا دوست بشي؟يك سال به خاطر تو با هادي اومدم رفتم." "اين چه حرفيه.منم دوستت دارم.فرشته م خيلي دوستت داره.شما كه همه ش خونه ي هم اين." "باشه.اومدم بگم فرشته چند وقتي پيش منه." "خيلي لطف مي كني.تشويقش كن با رضا ازدواج كنه." "من بازم ميام پيشت.شايد با اين آقا دوست شدم." مامان هادي مي خندد.سرش را جلو مي آورد و لپ نيوشا را آرام گاز مي گيرد. "خدافظ." "خدافظ." مامان هادي بر مي گردد به مرد سيگار به لب نگاه مي كند.دارد با رضا حرف مي زند.مي رود به سمت شان.

"هادي بيچاره عاشقم بود.من خواهرشو دوست داشتم.يعني مي گم مثل اون نبودم."

"دوست نداري باشي؟يا من مثل اون؟"

 

                                               امضا:میم نجوا مریم

 

|+| با مداد رفيقه ي هم اتاقيميم.نجوا يا ... در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و در زمانه ي20:51 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar