تبليغاتX
اتاقي از آن خود من
خانه | رو در و دیوار اتاق | سوراخ الکترونیکی در
آآآآآآآآآآآآه براتیگان ....آن گاه که یک بعد از ظهر در سال 1939.می دونی که..!!

            برای امروز:اتاقی پست مدرن با دیوارهای به سبک ریچارد براتیگانی                     

        

این پست یه جور ادای دین بچه گونه س به نویسنده ای که تازگی یه کتابشو چپلوندم.به طرز زننده ای زنده و جلوی چشم می نویسه .....شلوغ..رنگ وا رنگ و جذاب..در رفتنی و دست نیافتنی.اخر هر داستان به خودت می گی:"هاااااااااااه؟؟؟؟؟؟؟؟؟"    بعد گیج وا گیج می زنی که آخه مگه می شه؟

این خب نظر منه.شما هر چی می خواین بگین.کاری ش نمی شه کرد که.

اسم اصلی کتاب انتقام چمن ه.اقای علیرضا طاهری عراقی ترجمه ش کردن به طرز دیوونه کننده ای.

توضیحات:داستان های خیلی براتیگانی تر هم بود ولی این ها هم کوتاه بود هم براتیگانی

                                           Photograph:Richard Brautigan, 1981.

                                                       خاطره ی یک دختر

هر وقت ساختمان "شرکت صندوق بیمه ی آتش نشان ها" را می بینم یاد سینه های او می افتم.ساختمان در سان فرانسیسکو توی خیابان پرسیدیو و کالیفرنیا استریس است.یک ساختمان آجر قرمز شیشه ای آبی که مثل یک نظریه ی نیمچه فلسفی..تالاپی افتاده جایی که زمانی مشهور ترین قبرستان کالیفرنیا بود:

                                                       قبرستان لورل هیل

                                                            ۱۹۴۶-۱۸۵۴

یازده تا از سناتور های آمریکا ان جا خاک بودند.

چند سالی است که این سناتور ها و بقیه..جل و پلاسشان را جمع کرده اند..اما هنوز چند تا درخت سرو کنار شرکت بیمه مانده است.زمانی این درخت ها سایه شان می افتاد روی قبرها.این ها قسمتی از گریه زاری های روزانه و ..از باد که بگذریم..سکوت های شبانه بوده اند.

دارم فکر می کنم که شاید آن ها از خودشان می پرسند:آن همه آدمی که مرده بودند چی شدند؟کجا بردندشان؟آن هایی که می آمدند دیدن شان چرا دیگر نمی آیند؟چرا ما را جا گذاشتند ؟

شاید این سوال ها زیادی شاعرانه باشد.شاید بهتر این بود که می گفتم..کنار یک شرکت بیمه در کالیفرنیا..چهار تا درخت هست.

 

                                               عکس بر گردان پرچم امریکایی

این داستان با عکس برگردان پرچم امریکا روی شیشه ی عقب یک وانت شروع می شود..اما شما آن را نمی بینید چون وانت خیلی دور است و بعد هم از بزرگراه می پیچد توی جاده ی فرعی و می رود پی کارش..اما خوبی اش این است که داستان ما شروع شد.

چه خوب است که ادم بعد از یک ماه ان قدر غم انگیز در شرق..در نیویورک و جاهای دیگر..دوباره برگردد کالیفرنیا..بعد از آن همه عرق خوری و هر روز باران سرد پاییز و رابطه های عاشقانه ای که آینه های گویای غم هایش بوده.

حالا من و دوستم این جا توی ماشین در حومه ی شهر تنها کاری که باید بکنیم این است که یک نفر را پیدا کنیم که چاه مستراح را درست کند.گندی بالا امده که نگو.همین حالا یکی را می خواهیم که نانش از چاه مستراح در بیاید.

از این جاده به آن جاده می رویم و دنبال یک فاضلاب چی خاص می گردیم.جلوی جایی که فکر می کنیم خانه اش است ترمز می زنیم..اما حسابی عوضی امده ایم.این جا عسل فروشی است.

سر در نمی اوریم چه طور همچون اشتباهی شده.فاضلاب چی کجا و زنی که پشت یک در کشویی نشسته عسل می فروشد کجا!

خنده مان گرفته..مردم هم همین طور.به خودمان می خندیم و مردم هم به ما می خندند.کمی پکریم..راه می افتیم و از این حرف می زنیم که ادم چه جاده هایی را در درون و بیرون خود باید پشت سر بگذارد تا برسد به جاهایی مثل صاحب بقالی شدن یا دکتر شدن یا ایاغ شدن با چاه مستراح یا این که چه طور کسی می خواهد عسل بفروشد اما او را با فاضلاب چی عوضی می گیرند.

در فاصله ای کوتاه و به شکل مضحکی روحانی..یک فاضلاب چی پیدا می کنیم که خانه است و دور و برش پر از وسایل لازم برای موفقیت در عملیات چاه مستراح.

سه نفر دارند کامیون تعمیر می کنند.دست از کار می کشند و می چرخند و نگاهی به ما می اندازند.از ان ادم های جدی باری به هر جهت شهرستانی اند.

"نه..امروز نمی شه.باید این کامیون رو درست کنیم که بریم شکار خرس."

خب همین است که هست..کاریش هم نمی شود کرد..می خواهند کامیون را درست کنند که بروند شکار خرس.چاه فاضلاب ما اصلا موضوع بغرنجی نیست..بچه بازی است.خرس مهم تر است.خوشحالم برگشته ام کالیفرنیا.

 

                                                            امضا:میم نجوا مریم من .ها؟کی؟ من! اهان

|+| با مداد رفيقه ي هم اتاقيميم.نجوا يا ... در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و در زمانه ي15:44 | 
روی موج او

این داستان همین فردا در کلاس داستان نویسی ام نقد خواهد شد...

ميز و من و يك گلدان. پشت ميز نشسته ام ، روي يك كاناپه بزرگ، توي يك نشيمن كوچك، بسيار كوچك براي كاناپه ها كه به زور توي نشيمن چپانده شده اند.آنقدر كه اگر دو نفر روي كاناپه ها روبه روي هم بنشينند پايشان به هم مي خورد اما اين اصلا بد نيست. مثل وقتي كه مي آيد و روي كاناپه روبه رويم مينشيند. من به عمد پايم را جلو مي گذارم، در دسترس پايش اما به روي خودم نمي آورم. انگار عادت دارم - گواينكه او نمي داند من هميشه پاهايم را زير صندلي هايي كه رويشان مي نشينم پنهان مي كنم، از خجالت اينكه آويزانند.- بعد او كم كم پايش را به پايم نزديك مي كند، با آن انگشتان لاغر و كج و معوج. انگشتان كوتاه پاهايمان كه روي هم قرار مي گيرند عالمي مي شود، از دو چشم و دو پا. بعد هر چه بين اين دو باشد هم مسخ ما مي شود. يك خط بزرگ مستقيم از چشمها به پاها، مي شود تمام تن. بعد يك خط هم مي كشيم از دو دهان به هم، با كلامهايمان. اين مي شود يك جور يگانگي. حرف كه مي زنيم فقط گفته هاست. تعريف هر آنچه كه براي اين دو تن در نبود هم اتفاق افتاده است. من كه تعريف مي كنم او پر از تحسين مي شود، او كه تعريف مي كند من پر از خنده. بلند و رها كه مي خندم انگشتان منقبض اش را روي انگشتانم فشار مي دهد، پايم در نرمي فرش فرو مي رود، يك جور حس خوب. بعد نگاهش عوض مي شود، دلمان مي خواهد فاصله ها را عوض كنيم، فاصله بين دهانها را لبها را از كلام به...

بعد اما باز هر دو ساكت مي شويم، تا من يك اتفاق جزيي را به ياد بياورم يا او چيز ديگري توي كنج روزمره اش و باز دوباره و دوباره. تمام تماسهاي من با او عبارت از همين هاست. حالا كه اينجايم هم انتظار همين ها را دارم، سير با همين ها، اگر بيايد.

يكبار توي خيابان يكي را ديدم، نفهميدم خودش بود يا نهف دنبالش رفتم، مستقيم از كنار پياده رو مي رفت ومنهم. از كنارم گذشته بود اول و بعد جلو افتاده بود. راه رفتنش همان بود اما اگر خودش بود چرا كنار من نيامد و نگاهي به من نينداخت. لباسهايش هم گر چه برايم تازه بود اما با سليقه اش جور در مي آمد. توي يك مغازه كه مي رفت براي خريد، قاعدتا بايد همين ها را مي خريد. شايد من را هم نديدهف شايد هم سليقه اش عوض شده باشد ، در لباس و راه رفتن و خيابان گردي و زن. حالا هم آمدنش به نظرم محال نمي آيد. كسي كه يك روز بوده، تماما بوده، چطور مي شود كه نباشد، ديگر هيچ وقت؟ ذره ذره آدمها از هم كم مي شوند، اما خالي؟ نمي دانم.

دوست نداشتم هيچ وقت كه بگويد دوستت دارم. هر كه بگويد دروغ گفته. دوست داشتن نگاه است و فشار ملايم انگشتان پا. اين جمله لعنتي تنها دروغ است. بعد كه گفت فهمبدم كه راست نمي گويد. وقتي كه گفت نه پايش روي پايم بود و نه نگاهش به نگاهم. دستم با انگشتان جدا افتاده از هم، به خاطر انگشتهايش، توي دستش بود. مثل دو جسد كه روي هم افتاده اند؛ فجيع. بعد بغض گلويم را گرفت و او دستم را فشرد. روي ميز، توي هر دو دستش، دستم خفه شد. عرق مثل خون بين انگشتهايم را تر كرد. بعد شروع كرد به حرف زدن از چيز هايي كه برايش اتفاق نيفتاده بود، من ديگر نفهميدم كه با چشمانم چه كار كنم. دوختمشان به اشيا، به هر گوشه از هر شيئ . چشمانم مثل تيله روي يخ، روي چشمانش سر مي خورد با يك صداي قيژ چندش آور. بعد او مرا خورد. من تنها خودم را در بردم. چطور مي شود به كسي كه حرف عاشقانه مي زند اطمينان كرد؟ بعد آواره شدم. بعد مردم و هيچ كس به يك جسد كاري ندارد. حالا كه اينجا نشسته ام اما روي اين كاناپه بزرگ كه من نيمش را هم پر نمي كنم، پايم را مي گذارم همان جاي قبل، انگشتانم روي گودي به جا مانده بر فرش جا مي افتد، گرم مي شوم. چشمانم توي خلا از من دور مي شوند. چيزي روي انگشتان پايم مي نشيند، مي خندم. انگشتانم را فشار ميدهد، روي نرمي فرش.

در يك نشيمن كوچك با كاناپه هاي بزرگ، در تار و پود به هم فشرده فرش زير انگشتانم، محو مي شوم.

|+| با مداد رفيقه ي هم اتاقيميم.نجوا يا ... در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و در زمانه ي9:33 | 

                            هنجار هوش ربا .چهارراه دکترا.رمز شب

 

 چه اتفاق که ۴ شنبه ی عزیز..حوالی ظهر رخ ننگاشت.رفیقه ی هم اتاقی م رجوع نمود.

 --سر می زنم به وبلاگ

 --پست جدیدی می بینم.نگاشته ی همون

 --من از ذوق..چه چیزها می شوم

 --نوشته که خواب مرا به طرزی غیر اخلاقی دیده.که وسوسه به دیده شدنم و شنودنم شده.قدری هم می ترسیده بابت تغییر شدن رمز عبور از این جهان به وبلاگمان..و اینکه جرات نداشته بهم تماس بزند.من را خواسته برای تل کردن و حالا آمده پستی نوشته که من هم زود(آیا برای حذف این پست اطمینان دارید؟ *بله   ـ خیر)زیرا به خاطر اینکه چون چیز دو نفره ای بوده.

 --زنگ میزنم به او که چند دقیقه ای صحبت میکنیم و جناب عاشق عاشق زنان هم صدای زنگش در می آید و می گویم صبر کند میروم خودم سراغش.

 --راند ووو برای صبح ۵ شنبه  ۱۰و ۳۰  چهار راه دکترا

 اگر یک نفریتان از اهالی شهر ما باشید(که من به شدت شک مندم)و  ۱۰و۳۰ صبح..این حوالی مذکور قدم غنوده باشید..یک دخترکی دیده اید به حتم با مانتوی سبز و موهای تیغ تیغ که همگی عمر..علاوه بر انتظار چیزهای گنگ و نامعلوم ـ خورد و بزرگ ..زیر آفتاب عطسه هم می کند و آبریزش بینی(آلرژی شایع فصول بهار-تابستان) دارا ست.

 سپس یک دختره ای می آید با مانتوی قهوه ای و پا های باریک(بمیرم به لاغری ت).این فرد........هم اتاقی ست.

   ه ه ه ه هوووووووووووووووووو ر ر ر ر ر ر ر ر راااااااااااااااااااااا ه ه ه ه ه

       ۷ شبانه روز در ما تحت شیطان عقیم جشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن ن

         

  پ.ن ۱:اجزای غلظت تر هر گاه زندگی م:صبحانه های مفصل.دوش آب سرد.کلاس فرانسه.اتوبوس..غلت وا غلت در اطراف خواهران(بکران و نا بکران).خواندن کتاب داستان.گاهــــی خوانش برای ارشد.نوشتن روزی ۲ صفحه به توصیه ی آ.تولستوی که فقط رشته ی کار از انگشتانم نفرارد.ناهار مختصر.خواب به گرما نوشیدن و عرقیدن زیر پتو در قیژاقیژ فنرات تختم.ماتیک قرمز زدن.پیاده روی زیر آفتاب.رسیدن به کلاس ادبیات داستانی مستر ه.نون.اتوبوس و غلتا غلت جدید.قبلش لب بر لب در ایستگاه اتوبوس(یعنی...؟).گذر از ه.۲۱ و یاد آوری شاشیدن یار عتیق.خواندن داستان ها نوشتن نقد و فکریدن.شام هم هیچی.موسیقی.خواب.

 پ.ن ۲:همه ی هستی من آیه ی تاریکی ست: (( محققن شما را آزمایش خواهند کرد به مال و جان  و بر شما از زخم زبان آنها که پیش از شما کتاب آسمانی نازل شد  آزار بسـیـــار خواهد رسید و اگر صبر پیشه  کنید و پرهیزکار شوید(البته ظفر یابید)که ثبات و تقوی سبب قوت اراده در کارها ست ))

 پ.ن ۳:خاطره ای که از مردها در ذهن می ماند هیچ وقت درخشندگی تابناک خاطره ی زنها را ندارد. ف.نون یکی از همین ها ست.

 من..میم نجوا..هنوز با آنچه او می دان آشنا نیستم.    ف.نون. آدم را به کشتن ترغیب میکند.این خیال غریب را دامن میزند که آدم او را..آن هم با دستهای خودش..به کام مرگ بکشاند. این هنجار هوش ربا را او بی آنکه بداند در خود دارد..اینها را آشکار ساخته تا دستها و لبهایی  لمسشان کند..بی هیچ تاملّی..بی هیچ درکی از آنها..بی هیچ درکی از نیروی اعجاب آورشان....و چه میلی در من است....همان طور که  پ.پ. به من..در شبانه های آن گوشه ی دور از شهر..ماوایی برای تعمق تعرّف ربّانی.من از این حضور هوش ربا..از او سرشارم.

  ف.نون  درمانده ام کرده است.

                    درمانده ی این میلم.

 

 

                                                                    امضا:میم تهنا نجوا سابق کی؟؟؟؟؟؟؟

 

|+| با مداد رفيقه ي هم اتاقيميم.نجوا يا ... در جمعه نوزدهم مرداد 1386 و در زمانه ي18:41 | 
اینکه درازه ی تن نمای پارسال دوست امسال فوت.راستی من پشت سر خوابتم
                             لب های تو

              موهای من را شانه می زند با قیچی.

                            و

       انگشت های استخوانی ت

    رگ های من را تیغ تیغ می کند

                          اگردست زدی به م.

                          چیزی را پوزخند نکن

                          که بعدن

   شرمنده

                          ی

ننه بابام

                           شی.

                          (نعشم سنگینه)

من یه دختر کوچولو ام

که بی گدار بر سطح خارجی

دو حباب های عرق کرده ت

نعره هاش

ثبتید

.

.

.

ت ـ ک

ت ـ ک

.

.

.

چی بود ترکید ؟

.

.

.

من را روی

آسفالت ـ پوستت

لخ لخ    کشون کشون ....   .. .... ...

(از یقه م گرفتی..مو  که نداشتم)

بعد

زبونت

                         رو سریدی دور گردنم.

      نزدیک بود دار  م  بزنید اااا

                         حالا

زنانگی من ۱۰۰۰۰۰۰ ماهه اونجا وایستاده خونشو بالا میاره.

 

چه درد  ست با ..... ..... ..

 

                                                                             امضا:میم سابق.نون امروز.خفه ی فردا

|+| با مداد رفيقه ي هم اتاقيميم.نجوا يا ... در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و در زمانه ي16:45 | 
داستانی سسسسسسسسسس ت

           دوست جدید...........

 ***:اسم کسان این داستان را که همه به طرزی نا معلوم در زندگی م بوده اند یا هستند کماکان با هم جابجا کرده م.

 

  كسي كه از همه عقب تر ايستاده رضاست كه بعد(دو ماه تقريبن)مي ميرد.مامان هادي سرش را بر مي گرداند و با چشم پي كسي ست.انگار پيداش كرده،راهش را باز مي كند مي آيد كنار رضا مي ايستد.هر دو سرشان را پايين انداخته اند.مامان هادي نه انگار كه حرف مي زند."چرا صبح نيومدي؟مي خواستم باهات ويسكي بخورم." منتظر جواب به رضا نگاه ميكند.رضا دست هاش را جلوش در هم گره زده،از چهره ش چيزي معلوم نيست."فرشته كجا بود؟ديشب هم نيومد؟" "خونه ي نيوشا موند.بعد مراسم وايستا با هم بريم." رضا عينك آفتابي ش را ور مي دارد،با سر به سمت راست اشاره مي كند."فرشته اومد.فكر نكنم حالش خوب باشه." دست تكان مي دهد كه فرشته مي بيند مي آيد به سمتش. "اون كي حالش خوبه؟" مامان هادي مي رود طرف جمعيتي و با كساني احوالپرسي ميكند.رضا دو سه قدم جلو مي رود و با فرشته دست مي دهد."ديشب خونه ي ما بودي؟" "نه.زنگ زدم فهميدم نيستي." "خونه ي نيوشا خوابيدم." "خونه ش يا باهاش؟" فرشته تند نگاهش مي كند و سرش را پايين مي اندازد.به سمت ديگري چشم مي دوزد. "اگه مامان ديشب زنگ نزده بهت،پس دوست جديد گرفته." رضا به فرشته نزديك مي شود.دستش را به طرز مبهمي به صورت فرشته نزديك مي كند.فرشته چند قدم عقب ميرود.با دهان وا به رضا زل زده.رضا به موهاش دست مي كشد چند بار.دور خودش مي چرخد.به فرشته نگاه مي كند. "دست از اين كارا ور دار.من مي خوام ازدواج كنيم.اگه بخواي دكتر مي برمت.پيش مياد..." "كثافت من مريض نيستم.نيوشا رو از تو بيشتر مي خوام.از سينه ي پر مو و آلت مسخره ت هم حالم به هم مي خوره..." رضا همان طور كه زمين را نگاه مي كند:"خفه شو.صداتو بكش پايين.من آبرو دارم.به حساب خودت ديالوگ آماده كردي؟آلت...!چته به ترتيب به هيكل من گير مي دي؟" "درست صحبت كن.ثاني ان من مي گم تو نمي فهمي.تازه من خوب نيستم الآن." "خوب مي شي.نيوشا داره مياد." فرشته،نيوشا را ميان جمعيت پيدا مي كند به سمتش مي رود."سلام.نامه مو خوندي؟" "آره.مامانت كو تسليت بگم؟" فرشته عقب تر از نيوشا مي رود. "خب؟نظرت؟" "كوچولو.به مامان و بابا چي بگم؟" نيوشا دنبال مامان هادي ست. "من وضع روحي م  خوب نيست.بگو مي خواد يه مدت از اون محيط دور باشه." نيوشا بي توجه به آنچه مي گويد چشمهاش به جمعيت است. "رو چشمم.اصلن هم كه شك نمي كنن.خانوم يك سال تو اتاق من اطراق كنه لاو بتركونه.باشه عزيزم." مامان هادي را پيدا مي كند.چند قدم تند ور مي دارد دست مامان هادي را مي قاپد. "سلام كتي جون." مامان هادي جاخورده.روبوسي مي كند. "سلام..خوبي عزيزكم؟نيوشا جون وايستا باهات كار دارم.خب؟يادت نره ها... ." نيوشا لپ مامان هادي را مي بوسد. "باشه.تا هر وقت بخواين من وايسنادم." "فدات شم." و مي رود و دستشان ول مي شود.نيوشا مي ايستد مامان هادي را ور انداز مي كند.مامان هادي به سمت مردي مي رود.سيگار را از لب مرد مي كشد چند كام ميگيرد.روسري ش را وا مي كند.مرد با روزنامه ي در دستش او را باد مي زند و با دست ديگرش سينه ي مامان هادي را لحظه اي در چنگش فشار مي دهد.مامان هادي پوزخند مي زند و به سمت ديگري مي رود.نيوشا،رضا را مي بيند مي رود سمتش.از پشت،يقه اش را مي كشد.رضا بر مي گردد با هم دست مي دهند. "...جدي نمي خواي فرشته رو بگيري؟" "تو رو مي خواد كه." نيوشا دست به سينه ايستاده.انگار جلوي خنده ش را بگيرد. "بچه س.از وقتي هادي عاشق من شد،عاشق من شد.همه ش اداست.هيچ مرگي ش نيست." "من مي گم دكتر ببرمش منو به فحش مي بنده." "خب اخلاقت بده تو هم." "تو بري با يكي ديگه آدم ميشه." "همين فكرو دارم." "اوه.كي؟ دختر خوبيه كه بگو منم ..آره." "خفه.كتي." "اه.خسته مي شي.خوشش نمياد ديگه." "تقصير من چيه؟ديگه،خوشم مياد ازش." "هر جور حال مي كني." "نيوشا دست تكان مي دهد دارد مي رود. "راستي،فرشته مي گفت دوست پسر گرفته." "خبرشو دارم.فعلن." نيوشا مي رود.فرشته مي آيد كنار رضا. "راجع به منم گفت؟" "راجع به تو بود." "قبول كرد؟" "مي خواد با كسي دوست بشه." "جديد؟" "آره." "فكر نكن من با تو عروسي مي كنم." و مي رود.نيوشا دارد با مرد سيگار به لب حرف مي زند. "نيوشا بيا،كارت دارم." نيوشا بر مي گردد و فرشته پشت سرش است. "نه.من نميام." مرد سيگار به لب خنده ش گرفته. "خب اگه كارت داره برو." "فرشته برو.مبام." فرشته ميرود. "با من دوست شو." "چي؟"  "نيوشا جون." نيوشا بر مي گردد.مامان هادي ست. "كتي جون،دنبال شما مي گشتم." "آره.بعدن كارت دارم ها.فعلن." و نيوشا را همين طور نگاه مي كند تا دور مي شود.نيوشا مي رود پيش فرشته. "نامه تو خوب نخوندم.بريم خونه." "الآن؟" "من مي رم.حوصله م سر رفت." "آره.من ميام.نمي خواد به مامان بگم؟" "نه.سرش شلوغه.زود باش." "فرشته." فرشته سرش را بر مي گرداند.رضا ست. "من كار دارم.بايد بريم." و به نيوشا نگاه مي كند. "نه.من با كتي كار دارم.صبر كن." نيوشا مي رود سمت مامان هادي كه روبروي مرد سيگار به لب،با هم حرف مي زنند. "كارت داره.پشت سرته." نيوشا سرش را بالا مي كند،مامان هادي دارد مي آيد سمتش.مي ايستد.مامان هادي جلو مي آيد.لپ نيوشا را مي بوسد.نيوشا به چشم هاي مامان هادي زل مي زند.مامان هادي لبخند زده. "مي خواي با اين آقا دوست بشي؟يك سال به خاطر تو با هادي اومدم رفتم." "اين چه حرفيه.منم دوستت دارم.فرشته م خيلي دوستت داره.شما كه همه ش خونه ي هم اين." "باشه.اومدم بگم فرشته چند وقتي پيش منه." "خيلي لطف مي كني.تشويقش كن با رضا ازدواج كنه." "من بازم ميام پيشت.شايد با اين آقا دوست شدم." مامان هادي مي خندد.سرش را جلو مي آورد و لپ نيوشا را آرام گاز مي گيرد. "خدافظ." "خدافظ." مامان هادي بر مي گردد به مرد سيگار به لب نگاه مي كند.دارد با رضا حرف مي زند.مي رود به سمت شان.

"هادي بيچاره عاشقم بود.من خواهرشو دوست داشتم.يعني مي گم مثل اون نبودم."

"دوست نداري باشي؟يا من مثل اون؟"

 

                                               امضا:میم نجوا مریم

 

|+| با مداد رفيقه ي هم اتاقيميم.نجوا يا ... در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و در زمانه ي20:51 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar