| خانه | رو در و دیوار اتاق | سوراخ الکترونیکی در |
|
غ______زلی____________________...
به قول اوژنیا"از این همه مناظر قشنگ خسته شده ام.اصلن دیگر چیزی را برای خودم نمیخواهم"
از خــــــواب میپرم که تو بــــر دار میشوی مردن حقیقت است و تو انکار میشوی دستـــی ـ گلو بریده ـ گرفته گلــــــوی من در پای زخـــــم هام تو مردار مـیشوی خوابم نمیــــــــبرد بپر از نرده برّه امـــ !!!!! ور نه برای شام تــــــــــو پروار میشوی یک صبح شنبه مرگ می آید به سمت ما با این نشان که باز تو تبــدار میشوی خنده ام گرفته بـس که تو دیدی و ساکتی گاهی تو مثل گاو چه بی عار میشوی مریم صلیب میشود و تـــــــــــــو به دور او تاجی ز شوربختی و از خــار میشوی کابوس رنگ خون شده..من با صدای جیغ از خواب میپرم..و تو بــــر دار میشوی |+| با مداد رفيقه ي هم اتاقيميم.نجوا يا ... در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و در زمانه ي9:26 |
مامان حسّاسه
۱
از روی صندلی پرید پایین و جعبه ی پول ها را نشان علیرضا داد.علیرضا روی مبل پخش شده بود سیگار می کشید و حواسش به پریسا بود.دامن کوتاه داشت با بلوز صورتی که مامان از کیش آورده بود. "مامانم از کیش آورده.غیر لوازم برقی بلده فقط همینو بیاره.ارزونترش تو بوتیک های همینجاهم پیدا میشه. محبتش هم مفت نمی ارزه." "تنگته؟...یقه ش زیادی باز نیست؟...نه..خوبه." در جعبه را آرام گذاشت روی میز..نشست روی زمین جلوی پای علیرضا.اسکناس ها را دسته میکرد می شمرد.علیرضا بلند شد از اتاق داشت میرفت بیرون.گفت:"میرم برینم..تو چاک سینه ت اسکناس قایم نکنی.بیام می گردم." "مگه بلدی توالت کجاست؟"جوابی نیامد.با خودش گفت:"لش..."داد زد:"پس قایم می کنم." زنگ موبایل علیرضا درآمد.لای تشک مبل بود.کسی به اسم اطلسی.موبایل را گذاشت سر جایش. علیرضا که آمد گفت:"موبایلت زنگ خورد پیداش نکردم." ۲ دختر با قدم های تند آمد روی نیمکت نشست.پسر پشت سرش آمد و ولو شد.دستش را هم انداخت دور دختر.گفت:"ولی دید." "به درک.خودش یه وضع خرابی داره.ساده ای." "نه بلند شو بریم.الان مامانتو ور میداره میان.بدبخت میشم."پسر بلند شد. "بشین دیگه امیر.مامانم که مشکلی نداره.قهر میکنم باید بیای منت کشی." "مرگ من شروع نکن.آخه می دونم..مامانت حسّاسه." دختر همانطور روی نیمکت نشسته بود با اخم چمن های روبرو را نگاه می کرد.گفت:"من الان خونه نمیرم.گفتم که بیام بالا..نذاشتی.چرا؟تو که همیشه آرزوت بود." پسر چند قدم رفت عقب.گفت:"نمیای؟خب بریم کافی شاپ.اگه حساب میکنی!چون هولم کردی..پول برنداشتم." دختر گفت:"اصلاْ مامانم خونه نبود.چه جوری میخواد پیداش کنه؟" ۳ "این همه هم نمی خواستم." "ترش نکن.سیصد تومن بیشتر نیست." "کی رو دوشیدی؟" "نمیشناسیش." "دخترای الاغ گول چی تو رو میخورن؟" "صداقتمو." "این دفعه برگشتم دیگه ریختتو نبینما." "تازه میخواستم سفارش سوغاتی بدم.از خجالتم یه جوری در بیا دیگه." "برات بلوز میارم.برو کادو بده...صورتی میارم.دخترا بیشتر می پسندن."
میم.نجوا |+| با مداد رفيقه ي هم اتاقيميم.نجوا يا ... در جمعه هجدهم خرداد 1386 و در زمانه ي16:39 |
|
درباره وبلاگ
![]() من همواره حس ميكردم در جهان ادم هاي معمولي،يكي از انسانهاي غير معمولي نويسنده هستم،و در جهان غير معمولي هاي نويسنده هم خود را يكي از آدم هاي معمولي ميپنداشتم.!!!
اتاق من چند اوقاتی ست بی هم اتاقی ست.چه بهتر.مداد ها و کاغذ های جر وا جر پناهم دهید.ممنون مریم .ط به تنهایی منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1386مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آرشيو موضوعی
من.نويسندگياتاقات طبقات دیگر
زاویه دید(هادی نوری)نوشته های آبی کویر دفترچه ممنوع استامینوفن سالنی ها پروانه های ایرانی كتابخانه ي كوچك من ارتش دریدا نرگس پاپتی استاکر چتلاگ يك معتاد مسافر كوچولو مجيب دو نويسنده(اندرونيته) منيرو رواني پور عباس معروفي شيرين عبادي انجمن زنان نوبل جايزه نوبل انجمن حمايت از حقوق کودکان داريوش اشوري!!! چكامه حس اول خودم را با خودم... بركه مهتاب بيمار لايوتسه باچه ي آزره فراز فخري جون و دوستان محمد امامي مرتضي پارسا كافه داستان آشيكا هفتان ريسماني از داستان تمرين نويسندگي تخليه ي عمومي قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |