تبليغاتX
اتاقي از آن خود من
خانه | رو در و دیوار اتاق | سوراخ الکترونیکی در
توهم2
چه گرمم و بی واهمه

                 با سری روشن .

        راست قامت کشیده                         

                           به قدّ یک چوب کبریت برای همه ی زمستان....

                                                           

|+| با مداد رفيقه ي هم اتاقيميم.نجوا يا ... در یکشنبه هفدهم دی 1385 و در زمانه ي20:4 | 
تكه هاي ناجور...........

 

   حرفها را بی فاصله می ســــراند تا گوش آقا،بلکه این میان جایی   برای شک باز نشود.جای زیادی هم نمی خواست.یک جمله ی نا مربوط.تپق   زدنی بی هنگام.دست های چروکیده ش که با جلد چرمی فندک بازی می   کرد،اگر که می لرزید.موظف شده بود تمام کـرده هاش را بی آن که وسط   ماجرا پلک زده باشد،باز گو کند.اعتراف.خنده دار یش به این بود که   سالها

باید می گذشت تا حالیش می شد این،اعتراف بی ثمری است.

زیر زیرکی آن وسط می خندید،وقتی آقا تُکِ نگاهش می چسبید به چشم های  زنش.زنش که حالا شده بود یک عکس و تنش در قاب گور،گیر کرده بود.

پیرمرد راز و رمزداری بود.شبیه صندوق پستـی که منتظری نیست درش را  وا کـند،پشت پاکت ها را یکی یکی بخواند.این همه سال،توی آن خانه ی   پر طول و دراز،بی خودی نگهش نداشته بودند کــه رازهای خانه درز   کند بیرون.حــالا هــم به خواست آقــا اعتراف صورت

می گرفت،که بی فایده بود.

آقا از حقش نگذشت و پیرمرد زندان رفت.آقا ایستاد و نگاه کرد که   پیر مرد تن نحیفش را با یک ساک دستی تا در بزرگ زندان کشاند و   برگشت آقا را ورانداز کرد و پا گذاشت تو.از تمام چروک های چهره   ش،نمی شد خواند ناراضی ست.آقا بیست ســـــــال بعد سرایـــــدار   استخدام نکرد.

«من عاشقش بودم. حق من بود تمام زندگیش و خودش مال من باشد.»

آقــا اگر هم طاقت نداشت، دیــــگر دستش سنگین نبود که بلند کند   بخوابانـــد توی گوش مردی که روبرویش داشت اعتراف می کرد.

هیچ کس نمی توانست باور کند زن، به آن جوانی و با آن چشم ها،   پیرمرد را یک شبی راه داده باشد اتاقش تا صبح که پیرمرد باید می   رفته برای هرس شاخه ها.

«پشیـــمان شدم. اگر نــه که اعتراف نمی کردم آقــــا. اگر نه که آن  طـــور... .» آقا دلش

می خواست گریه کند. برای زنش. تکـــه های او. برای خودش. تکه ای   از خودش کــه حالا نبود.

به اصرار زن بود که پا گذاشته بود تو. «لباسش حریر و تور بود.   سفید. نرم. از تنش کندم... خانم چه تن داغی داشتند. خدا بیا   مرزدشان.»

آقا می خواست تأ یید کند. کاش حافظه اش آن قدر راه می داد که تمام   شب های گذراندن کنار زن را یادش بیاید. برای سال های بعد.خاطراتی   برای مرور.

اتاق تاریـــک بود و نبــود. صــدای ناکــوک جیرجیرک ها کــه هر   شب باغ را ور مــی داشت.

پنجره های نیمه وا و بادی که خودش را تو می کشید و در اتاق به هم   می خورد.

درخت ها، شب، سایه هاشان طرحـی می شد از اشباح بر پرده ها.   شاهدانی بر نزدیکی او و زنش. و ماه که تاریک و روشن همه ی این ها   از او بود.

آقـــا به همه ی این تکه ها که هر شب کــنار هم می نشستند، عادت   کرده بود. همه ی این تکه ها که روحش بهشان کشــیده میشد و قیژ صدا   می داد. زنــش این ها را نمی دانست. هیچ تکه ای این سـال ها جدا   نشده بود.پلیس آمــد و پیرمرد نشانی داده بــود و گشتند و همه اش   پیــدا شد.هیچ چیــزی از زن کم نبود.جز رطوبتــی از خونـش که   خشــک شده بود بر قیچی باغبانی.خورشید تازه آمده بود بالا که   پیرمرد پشیمان شده بود. آقـا می دید چیزی که تمام ســال ها در   سراســر زن جریــان داشته،حالا اندکیــش جا مانده بر قیچــی   باغبانی. پیرمرد زن را هرس کرده بود.تمام تنش اضافی بود.تن هرزه   اش.

از شب اعتراف کرد.پیرمرد داشته می رفته مستراح که کسی _زن_  صدایش   زده.

در درگاه، زن او را کشیده تو.

آقا گفت:«تمام جزییات.»

«آخر آقا.من که پشیمانم... .»اما گفت.هر لحظه اش تا آخر.

آقــا می دید زن،مثل خودش تنها یک جور بلــد است در تنی دیگر   بپیچــد. خودش،طرفــی و پیرمرد،طرفی. زن،بین آن ها. مقایسه ی   چندشناکی بود.

حالـا، نشانی های مرد درست می نشست به تــن زن.بعد ایــن همه   سال،حافظه ی مــرد از خاطرات او روشن تر بود. مرد واقعأ عاشق   بوده.

«اگر می دانستم آن شب آمدنم،صبح می خورد به مرگش،نمی آمدم... نباید   راضی می شد به شما خیانت کند.»

آقا دلش می خواست از مرد بپرسد:«تو چرا گذاشتی؟»

چه اهمیت داشــت. همه ی تکــه ها جور هم بود. آقــا می دید زن با    همیـن کلمات، اصــرار      می کند و پیرمرد،همین کلمات را از زن   شنیــده بود. لباس خوابش آن شب همین حریــر و تور سفید بود.خال   قهوه ای روی شکمش. تنش که یکهو بد جور داغ می شد.

پیــرمردتمام راز های خانه را برده بود همه جا. محله و اداره ی پلیس   و زندان. راضی شده بود یکباره پا بگذارد روی رسمش در همه ی آن سال   ها. به خاطره همین آقا رضایـت نداد.

آقــا و هیچ کس نمی توانست باور کند. اما همــه ی تکه ها راحت به هم   می نشست.زنش ، عـاشق پیرمردی شده بود و شــب با اصرار کشانده اش   به اتاق و صبح تکــه تکه شده بود.

در اثر پشیمانی پیرمرد از خیانت زن به آقا.

پیرمرد آمد تو.هر دو چروکیــده بودند.این ســال ها روی هم چروک   خورده بود تا هــر دو،     تا خورده بودند.دیگر چیزی از زن نمانده   بود که این سه نفر بخواهند بهانــه ی دعوا کنند.

بیست سال قبل اگر مرد جرأت داشت جلو می آمد،می شد تکه ها را تقسیم  کرد.

«آقا از زندان ماندنم یک سال بیش تر نمانده.شرمنده ام کردید برای   سند،آقا.»

«اعتراف کن.»

چشم های پیرمرد گرد شد.دستهاش داغ شد و گلوش خشک.همین ها را آقا   انتظار داشت وقتی نگاه مرد در درگاه خورده بود به چشم های خیس      پیرمرد که بی اراده گریه کرد.هق هق.«آقا من پشیمانم... .»فهمید همه   چیز لو رفته.

آقا از جا بلند شد. پیرمرد را می دید که دارد در هشتاد و چهار   سالگی فرو می ریزد.روی یک صندلی کهنه نشسته و حقیرانه تمام تکه های  روحش پخش زمین می شود.

بیست سال در زندان،دلخوشی اش همین دروغ کهنه بود.عشق زنی جوان به تن  چروکیده ـ ش. حالا مرد آمده و اعتراف کرده.پیرمرد،تنها شاهدی بوده   بر نزدیکی آن دو و چال شدن تکه های زن در باغ.

پیرمرد از جا بلند شد.مرد از آستانه کنار رفت که پیرمرد بگذرد.مرد   به آقا نگاه کرد.

گفت:«من چه کار کنم؟»

پیرمرد هم برگشت به آقا نگاه کرد.شبیه شاگرد مغازه ای که نمی خواهد  به خاطر نا خنکـ ـ زدن ناقابلی جنس های داخل مغازه،بعد از ظهری در  تابستان،اخراجش کنند. آن هم حالا که بیست سال ـ درستش نوزده بود ـ   زندگیش حبس شده بود.بی خودی.

آقا یک باره تمام نفرتش را جمع کرد توی دهانش، تف کرد جلوی پای هر   دو.                  «گم شو.»

خودش هم نفهمید به هر دو گفته یا یکی. هر دو رفتند.آقا نتوانست   همان طور بایستد. پیرمرد به زحمت از پله ها پایین می رفت.مرد به در   بزرگ باغ رسیده و منتظر بود پیرمرد به او برسد.پیرمرد بیست   سال،بعد شبی که مرد را کنار زن از پشت شیشه دیده بود،حالا داشت به   او می رسید.

از پنجره نیمه وا،آقا می دید پیرمردی که عمرش را برای دروغ دلچسبی  هدر داده و مرد قاتل،کنار هم،دور می شوند.

پشیمانیش،حسرتش یا هر چه،از این بود که به درک زنش خیانت   کرده.فرقی برای او نداشت.به عقیده ی آقادر همه ی این سال ها ،هیچ   تکه ای نباید کم می شد.

 

                            میم.نجوا   

توضیح:این داستان را برای جشنواره ی داستانهای ایرانی فرستادم و از ان تقدیر شد...                                                                                 

|+| با مداد رفيقه ي هم اتاقيميم.نجوا يا ... در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و در زمانه ي21:1 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar