| خانه | رو در و دیوار اتاق | سوراخ الکترونیکی در |
|
شام چهار شنبه
خانم قدسي داشت به رضا نگاه مي كرد ، كنار شومينه ايستاده بود و به عكسي در قاب از من و مادرم و بچه ها ، كه آن سال در پاريس انداخته بوديم ، خيره شده بود . عكس مال يك روز باراني بود كه دلم خيلي براي رضا تنگ شده بود . بعد به خودش آمد و فهميد دارم نگاش مي كنم . آمد كنارم نشست و پرسيد كه عكس را از توي آلبوم در آورده ايد ؟ سرم را تكان دادم گفت كه كاش يكي ديگر چاپ مي كرديد و جايش مي گذاشتيد . من لبخند زدم . بعد هر دو ديگر ساكت شده بوديم تا رضا آمد توي اتاق پذيرايي . حالا هم خانم قدسي داشت به رضا نگاه مي كرد. از جا بلند شدم و چراغ ها روشن كردم . بچه ها را فرستاده بودم خانه مادرم . وقتي نبودند فراموش مي كردم چراغ ها روشن باشد . بچه ها را فرستاده بودم كه با بچه هاي خانم قدسي سر و صدا راه نيدازند و ما بتوانيم در آرامش صحبت كنيم . رضا طرف ما نيامد . فكر مي كرد وقتي اين قدر نزديك هم نشسته ايم ، حرف هايي داريم كه او نبايد بفهمد . شايد هم چيز ديگري فكر مي كرد . نشست روزنامه خواند. خانه جديد كه آمده ايم كمتر به مادرم سر مي زنم . هنوز خيلي از كارتن ها باز نشده است . فقط ظرف هاي توي بوفه پذيرايي را چيده ام . آن هم به خاطر مهماني امروز . خانم قدسي گفت يك روز با هم به ديدن مادرتان برويم . بعد تاييد كرد كه اسباب كشي خيلي زحمت دارد . يك بار بستن كارتن ها و بار ديگر باز كردنشان . بعد دوباره مشغول نگاه كردن به رضا شد . رضا نگاهي به من انداخت . شايد از اين كه خانم قدسي زل زده بود به او ، تعجب كرده بود . تعجب نكرده بود كه از خانم قدسي پذيرايي نمي كنم . به ساعت نگاه كردم ، تازه هوا تاريك شده بود و عقربه ها رو چهار عصر مانده بود . بلند شدم و ساعت رضا را از روي شومينه برداشتم . دلم مي خواست به خانم قدسي نشانش بدهم . برايش تعريف كردم كه چهار سال پيش شبي از جلوي مغازه ساعت فروشي مي گذشته ايم و من چشمم افتاد به آن ساعت مردانه ، از آن خوشم آمده بود و به رضا نشانش دادم . رضا هم رفته توي مغازه و با ساعت برگشته ، به خانم قدسي گفتم رضا فكر كرده براي خودم مي خواهم . اين را هم گفتم كه روز تولدش ، ساعت را به خودش هديه داده ام . خانم قدسي اما اين ها را باعلاقه گوش نداد . انگار كه قبلا برايش تعريف كرده باشم . تلفن زنگ زد . خانم قدسي پرسيد تلفن را بر نمي داريد . گفتم كه رضا جواب مي دهد . رضا جواب داد . با خودش كار داشتند . ديگر وقت آماده كردن شام بود . هميشه چهار شنبه براي بچه ها ماكاروني درست مي كردم . خواستم به رضا بگويم منصرف شدم . به انم قدسي گفتم كه مي خواهم امشب قرمه سبزي درست كنم . گفت كه تا خورشت جا بيفتد دير مي شود . و بچه هايش صبح مدرسه دارند . اهميتي ندادم رضا قرمه سبزي دوست داشت . حتي دلم مي خواست قبل از آماده شدم شام ، بروند . از جا بلند شدم كه به آشپزخانه بروم. خانم قدسي نشسته بود. ايستادم و نگاهش كردم . فهميدم كه مي خواهم او هم كمك كند . گفت كه سالاد هم درست كيم . مخالفت نكردم . روي صندلي نشستيم . از دوست دوران دبيرستانمان ، سيما روحي پرسيد . سال ها از او خبري نداشت . گفتم كه اتفاقي او را چند وقت قبل او را ديده ام . و آدرس را هم گرفته ايمم و برايش نامه هم داده ام . حالا منتظر جواب هستم . حالا منتظر جواب هستم . خانم قدسي از شوهرش گفت . بهد برگشتنش از آن مسافرت چند ماها كه دو سال پيش داشته ، رابطه اش با شوهرش ديگه مثل سابق نشده . گفت كه فكر مي كند شوهرش با زن ديگري است . خواستم بگويم فردا از روي عكس يكي چاپ مي كنم و جاي خالي مسفرتمان را توب آلبوم پر مي كنم ، نگفتم . تا سالاد را درست مي كرديم ، غذا هم آماده مي شد . خامن قدسي كاهوها را ريز مي كرد . گفتم كه خيلي ريز نكنيد . رضا دوست داشت تكه ها كاهو موقع جويدن زير دندان هايش صدا كند . خانم قدسي گفت كه وقت هاي خوبي هم بود . چند هفته قبل كه با شوهرش و بچه ها شام را بيرون خورده اند . قبلش هم به شهر بازي رفته اند . ترن هوايي سوار شده اند . و ان دو صندلي پشت بچه ها نشسته اند و تمام مدت كه او جيغ مي كشيده ، شوهرش او را محكم بغل كرده بوده و او هم شوهرش را بغل كرده بود . و او هم شانه اش را به شوهرش چسبانده بود. اين ها را كه تعريف كرد من هم مثل او لبخند زدم و خنديدن . رضا امد توي اشپزخانه . بالاي سرم ايستاد و دليل بلند خنديدنم را پرسيد . بي آن كه بگويم با من خنديد . خواستم شيشه سس را بدهد . گفت كه گرسنه است . سس را روي سالاد ريختم و ظرف سالاد را به او دادم . كه روي ميز ناهار خوري بگذارد . برنج را توي ديس كشيدم و آمدم توي اتاق پذيرايي . آيفون زنگ رد . رضا گوشي را برداشت و شنيدم كسي گفت يك نامه براي خانم قدسي . ديس برنج را ميز گذاشتم و سرم را برگرداندم . رضا داشتبه من نگاه مي كرد . گفت كه نامه داري .
مریم |+| با مداد رفيقه ي هم اتاقيميم.نجوا يا ... در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و در زمانه ي10:0 |
|
درباره وبلاگ
![]() من همواره حس ميكردم در جهان ادم هاي معمولي،يكي از انسانهاي غير معمولي نويسنده هستم،و در جهان غير معمولي هاي نويسنده هم خود را يكي از آدم هاي معمولي ميپنداشتم.!!!
اتاق من چند اوقاتی ست بی هم اتاقی ست.چه بهتر.مداد ها و کاغذ های جر وا جر پناهم دهید.ممنون مریم .ط به تنهایی منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1386مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آرشيو موضوعی
من.نويسندگياتاقات طبقات دیگر
زاویه دید(هادی نوری)نوشته های آبی کویر دفترچه ممنوع استامینوفن سالنی ها پروانه های ایرانی كتابخانه ي كوچك من ارتش دریدا نرگس پاپتی استاکر چتلاگ يك معتاد مسافر كوچولو مجيب دو نويسنده(اندرونيته) منيرو رواني پور عباس معروفي شيرين عبادي انجمن زنان نوبل جايزه نوبل انجمن حمايت از حقوق کودکان داريوش اشوري!!! چكامه حس اول خودم را با خودم... بركه مهتاب بيمار لايوتسه باچه ي آزره فراز فخري جون و دوستان محمد امامي مرتضي پارسا كافه داستان آشيكا هفتان ريسماني از داستان تمرين نويسندگي تخليه ي عمومي قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |