تبليغاتX
اتاقي از آن خود من
خانه | رو در و دیوار اتاق | سوراخ الکترونیکی در
تب

 

قدم زنان آمده بودم خانه ، دير شده بود و مادر مثل تمام مادرها نگران . پرسيد دانشگاه بودي ؟

_ آره    _ خوب ؟    _ هيچي . هميشه فكر مي كرد همين طوري مي گويم هيچي .

براي اينكه جوابي داده باشم و او ديگر سوالي نكند و راحتم بگذارد . گرچه دوست داشتم مادر تنهايم بگذارد اما دليل جوابم اين نبود . هيچي را به واقع مي گفتم . چه اتفاقي بايد مي افتاد . واقعا هيچ نشده بود . احساس مي كردم توي زندگي از ازل تا كنون هيچ نشده .  باطلي را پشت سر گذاشته بودند و با كمال تاسف هيچ كس به اين كلمه نرسيده بود : هيچي .

اوايل كه به اين موضوعات فكر مي كردم با آدم ها احساس نزديكي مي كردم . همه مان زندانياني بودم به عبث زنده و و من با اين هم سلولي ها احساس نزديكي مي كردم . احساس اينكه همه با هم همدرديم . بعد ها اما فهميدم كه چقدر فكرم ابلهانه بوده . اين كه فكر مي كردم آنها با من قرابتي دارند . كم كم فهميدم اين زندانيان هيچ متوجه زندان نيستند و تنها خود را با بازيچه ها و بيهوده سرگرم كرده اند . هيچ كدام هم ميلي به ترك زندان ندارند . به گوشه گوشه اين زندان متعفن دلبسته بودند و به طرز مشمئز كننده اي آن را حتي دوست داشتند !

_ ناهار خورده اي ؟ روي تخت دراز كشيده بودم كه مادرآمد توي اتاق . اين را پرسيد : بازپیاده آمدي ؟ چرا ماشين را نمي بري آخر ؟ سكوت كردم حوصله نداشتم براي مادر توضيح بدهم که چقدر از اين تكنولوژي متنفرم . آدم هاي احمقي آمده بودند و بيهوده سعي كرده بودند تحمل  اين فضا را تحمل پذير كنند . تنها اوضاع را پيچيده تر و وخيم تر كرده بودند به نظرم . هر چه پیشتر مي رفتيم بيشتر با ديواره هاي اين زندان برخورد مي كرديم و زندان كوچكتر مي شد انگار .

_ ناهار هيچي نمانده ، مي خواي برات چيزي از بيرون سفارش بدم ؟

_ نه. ايستاده بود همين طور نگاهم مي كرد . با تاسف از اين كه چرا من به گوشه گوشه ي اين زندان خراب شده  وابسته نشده ام . بلند شدم تا بيش تر از اين زير نگاهش داغان نشوم . رفتم توي آشپز خانه . در يخچال را باز كردم و اولين چيزي را كه ديدم برداشتم ساده ترين چيزو راحت ترين راه براي خلاص شدن از اين نگاه كثيف و كنجكاو پشت سرم . يك قالب كره و دو تا تخم مرغ برداشتم . رفت ، يك بشقاب برداشتم و گذاشتم روي گاز  و همين طور كه بشقاب داغ مي شد يك تكه از كره را گذاشتم توي بشقاب تا آب شود و همین طور كه بهش نگاه كردم  كره آب شد و شروع كرد به جلزوولز كردن بعد هم سوختن ، قهوه اي رنگ شد و توي  روغن بشقاب ته نشين . يك تكه كره ديگر را از قالب جدا كردم و انداختم توي بشقاب و فكر كردم مثل اين كره . زندگي من چقدر شبيه اين كره است . تكه تكه همين طور كره ها را توي بشقاب مي انداختم و كره ها آب مي شد . جلز و ولز مي كرد و مي سوخت همه اش . با هر قطعه كره اين دور تكرار مي شد . مثل تمام آدم ها و نسل ها . فكر كردم حتي بيهوده تر از اين قالب كره . فكركردم يه نفر حتي اين قدر كه من به اين قالب فکر كردم به من فكر نمي كند و من زود تر از تمام شدن اين قالب كره تمام مي شوم . تخم مرغ ها رو توي روغن سوخته شكستم . هم زدم . سفيده ها قهوه اي ملايمي شد درده ها ي سوخته كره و ناگهان عقم نشست از اين كه تخم مرغ را بخورم . در سطل زباله را باز كردم و تمام ظرف را خالي كردم توي سطل روي پوست ميوه ها و تفاله چاي و چيز هاي حال به هم زن ديگر پس مانده اشرف مخلوقات ! تخم مرغ هنوز جلز و ولزمي كرد من همين طور نگاهش مي كردم و حس كردم ناراحت است . از اين كه دورش انداخته ام ! بله اين تخم مرغ مي خواست به وجود من راه يابد و جزيي از من شود و اينطوري به زندگي كثيفش ادامه دهد و حالا كه انداخته بودمش دور و داشت به فنا مي رفت ناراحت بود. از فكراين كه اين تخم مرغ الان با آشغال ها درآميخته بود و بوي عفن آن ها به خود گرفته بود قرار بوده توي معده من باشد و جزيي از وجود من دلم به هم خورد و عق زدم . از صبح هيچ چيزي نخورد بودم . چيزي جزآبي لزج و زرد رنگ بالا نياوردم با ذره هاي قهوه اي رنگ . از خودم و ار ذره ذره وجودم متنفر شدم . من چه بودم ؟ جز اين آشغال ها ، اين آشغال هاي متعفن در من شناور بودند . جزيي از پسمانده ها ، پسمانده اين آدم هاي بي خود . بلند شدم و از آشپز خانه آمدم بيرون مادرتوي نشيمن روي يك مبل لم داده بود و خيره شده بود به تصوير هايي كه تند تند رد مي شدند . با حسرت همين طور به من خيره شد . ناراحت بود مي دانم از چه . از اين كه من ديگه حاضر نبودم يكي ديگر را توليد كنم . من  حاضر نبودم نسلش را ادامه بدهم نسل كثيف نطفه هاي پي در پي را و او اين را از من توقع داشت اينكه يكي ديگر بيايد و اين دور ادامه پيدا كند . مي ترسيد از تمام شدن مي ترسید و مي خواست در وجود من زندگي كند ، در وجود بعد از من و بعد ها .

_ كجا مي روي همي الان آمدي! صدايش به ناله مي مانست . _ هيچ كجا . بيرون آمدم .

واقعا فكر مي كرد كجا مي روم ؟ از اين زندان که بيرون  نمي رفتم . از چار ديوار اين سلول تاريك و كثافت كه بيرون جايي نبود . و من توي اين دور غريب گير كرده بودم. 

    ***

  بوق هم زدم . به خدا چند بار بلند و ممتد هم بوق زدم برايش . نشنيد انگار ، توي خودش بود . بعد هم سعي كردم ترمز كنم يا فرمان بپيچانم اما نشد . زدم بهش و پرت شد آنطرف . همان جا كه پليس هم ايستاده . رفتم بالاي سرش كه ببرمش بيمارستان، مرده بود انگار . من مي خواستم زنده بماند . زنگ زدم به اورژانس . توي ترافيك مانده بود و دير آمد . راننده مي گفت اگر پياده مي آمدند زودتر مي رسيدند. از دست اين ترافيك لعنتي . وقتي رسيدند جسد سرد هم شده بود . توي صورتش اخم بود . اخم ونگراني . انگار از چيزي ناراحت بوده . نمي دانم.

حالا كه مرده . به خانواده اش كسي خبر داده ؟ _ بله : به مادرش گفته اند . فقط آه كشيده .

ـ بيچاره _ بيچاره . .

" فرشته "

        

 

 

 

|+| با مداد رفيقه ي هم اتاقيميم.نجوا يا ... در پنجشنبه ششم بهمن 1384 و در زمانه ي13:32 | 
یک مینی مال

دو تا نبود .سه تا بود. سکه ها کف دستش بود و نگاهشان میکرد . پسرک شک داشت. به مرد کناریش با ترس نگاه کرد . پشیمان بود . به طرف مرد چرخید و دستش را دراز کرد. اتوبوس یکدفعه ترمز کرد . پسرک افتاد .سکه ها چرخ خورد و زیر صندلی ها گم شد.مرد خم شد . کمک کرد ،سکه ها را پیدا کرد و کف دستش گذاشت. پسرک فکر کرد سکه ها هدیه است . دیگر دزدی از مرد کناری نیست.

مریم

|+| با مداد رفيقه ي هم اتاقيميم.نجوا يا ... در پنجشنبه ششم بهمن 1384 و در زمانه ي13:26 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar