تبليغاتX
اتاقي از آن خود من
خانه | رو در و دیوار اتاق | سوراخ الکترونیکی در
نوشتن2
    • باید نوشت.نوشتن واسه بعضیا یک کار ناگزیره.انگار اگه ننویسی یا معتاد میشی یا ولگرد.بنابراین باید نوشت.به نظر من نویسنده ها ،نویسنده به دنیا میان.با حس نوشتن.یا میل به جور کردن کلمات و آوردن اونها روی کاغذ.با عشق به گفتن هر چی که میبینن و حس میکنن و فکر میکنن.نوشتن اول خیلی چیز ها بهت میده.یه عالم کلمه،جمله و متن که مال خودته اما بعد یه دفعه خالی میشی.یعنی واقعا باید نوشت؟این سوال گر چه برای یه نویسنده احمقانه اس اما اتفاق می افته و بعد این که چه چیزی رو باید نوشت؟و اینجاست که شک آغاز میشه. شک سراغاز فهمیدنه . اگه شک نکنی هیچ چیزی برای نوشتن نیست . شک میکنی، پیدا میکنی و مینویسی تا  اثبات کنی گاهی حتی یه چیزایی رو که آخرش هم نمیفهمی چیه اما تو روحت هست . تو نقطه های تاریک و دست نیافتنی روح هر کس هست و نویسنده ها می نویسنش بدون اینکه بهش اشاره ای بکنن.اینجوریه که بعضی نوشته ها به نظر آشناست.خیلی.انگار که خودت نوشتی.نمیدونم بعد از این متن چی باید بنویسم؟باز هم از نوشتن؟درباره ی نوشتن.یا این بار فقط نوشته،کلمه،گفتن!بعضی نوشته ها فقط نوشته میشن که نوشته شده باشن.نه برای خونده شدن.فقط برای اینکه از وجودت جدا بشن.برای اینکه به خودت،فقط خودت ثابت کنی که این حرف مال توست.این کلمه ها مال تو بوده.انگار باید بگی تا سبک شی،تا این کلمه ها از ذهنت جدا بشه و جاش چیزای تازه بیاد،شاید شکهای تازه !اما بیشتر نوشته ها نوشته میشن تا خونده بشن.یعنی میخوای بگی تا همدرد پیدا کنی و اگه نه همدرد میخوای بگی تا انگار بقیه رو مطلع کنی از خودت،روحت ،ذهنت و افکارت.مثل یه کاشف . که همه رو خبر میکنه با کشفش . نوشتن کاویدن زندگیه . نویسنده یه کاوشگر . نویسنده توی تمام زندگی میگرده و چیزایی پیدا میکنه از روحش ،زندگیش . انگار تکه ای از وجودش رو مینویسه . سخته اما ننوشتن از اون هم سخت تره .نوشتن  یعنی جاودانه کردن با ارزش ترین تکه  های وجودت برای بشریت و ننوشتن یعنی پوسیدن.  

 

 

                                                                                               فرشته

|+| با مداد رفيقه ي هم اتاقيميم.نجوا يا ... در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و در زمانه ي13:23 | 
نوشتن
همیشه دلم می خواست مداد دستم بگیرم وبنویسم .طبق یه نظریه ی روانشناسی اگر همین جور بدون فکر فقط بنویسی و زمان کلی بگذره ، بعد ... بعدش رو یادم نیست. شاید این بود که بعد از چند ساعت ـ تا یک الی دو ساعت ـ نوشتن در اختیار تو نیست . مداد خودش حرکت می کنه . اولش سخته ، شروع همیشه مشکله ، من هم نمی خوام ساعت ها  بنویسم و خستت کنم . خستت کنم؟ مگه می خوام برای تو بنویسم . می دونی . مدت هاست ننوشتم . آخرین شعری که گفتم در ماه آخر تابستون بود . سخته . همیشه دوست داشتم نویسنده ی بزرگی بشم و حالا که مداد به دست گرفته ام از نوشتن می ترسم .  شاید مهم ترین دلیلش این که می ترسم ننویسم . و با ننوشتن زمان رو نگه می دارم تا حقیقت بر ملا نشه ـ حقیقت این که بلد نیستم بنویسم ؟ ـ می ترسم  و تا حال ترس رو مخفی کردم  . کاش بکشمش . از من بترسه و بره. شاید اگه برای شروع ، برای تو بنویسم ، کمتر بترسم . نمی دو نم . هر وقت به ترس می رسم ، هر وقت قضیه پیچیده می شه ، می گم نمی دونم . راحتم می کنه . انگار که یه جواب باشه به همه ی سوال هام . *نمی دونم *رو همیشه با یه لبخند به خودم می گم . و این ترس ، می شه که تا سالیان بعد بمیره ؟ شاید مداد خودش حرکت کنه و من نویسنده بشم . پس ، شروع می کنم                                            

 

                                                                    مریم

|+| با مداد رفيقه ي هم اتاقيميم.نجوا يا ... در شنبه دوازدهم آذر 1384 و در زمانه ي12:37 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar